تبليغاتX

*** تــنــهــا ی تــنـــــهــــا***


๑۩۞۩๑تــنــهــای تــنــهــا ๑۩۞۩๑







«***تنهای تنها»***



آثار تاريخي تنهای تنها



دوستان تنهای تنها



همدم تنهای من



وضعیت من در یاهو



آمار وب





طراح قالب:



لوگو دوستان



موزیک و نظر سنجی





 

به کویت با دل شاد امدم با چشم تر رفتم

به دل امید درمان داشتم درمانده تر رفتم

تو کوته دستیم می خواستی ور نه منِ مسکین

به راه عشق اگر از پا در افتادم به سر رفتم

نیامد دامن وصلت به دستم هرچه کوشیدم

زِ کویت عاقبت با دامنی خونین جگر رفتم

حریفان هریک اوردند از سودای خود سودی

زیان اورده من بودم که دنبال هنر رفتم

ندانستم که تو کی آمدی ای دوست کی رفتی

تو قدر من ندانستی وحیف از بلبلی چون من

که از خارغمت ای تازه گل خونینه پررفتم

مرا آزردی وگفتم که خواهم رفت از کویت

بلی رفتم ولی هرجا که رفتم دربدر رفتم

به پایت ریختم اشکی ورفتم ،در گذر از من

از این ره بر نمی گردم که چون شمع سحررفتم

تو رشک افتابی که به دست سایه می آیی

دریغا آخر از کوی تو با غم همسفررفتم

 


[+] دست نوشتهءمجرم تنهایی در 20:41مورخ:شنبه 14 شهریور1388 | |







تنهای تنهایم

 

هــــو

 

کسی دیگرنمی کوبد در این خانه ی متروک و ویران را

کسی دیگر نمی پرسد چرا تنهای تنهایم

ومن چون شمع میسوزم ودیگر هیچ چیزاز من نمی ماند

ومن گریان ونالانم ومن تنهای تنهایم

درون کلبه ی خاموش خویش اما

کسی حال من غمگین نمی پرسد

ومن دریای پراشکم که طوفانی به دل دارم

درون سینه ی پر جوش خویش اما

کسی حال من تنها نمی پرسد

ومن چون تک درخت زرد پاییزم

که هردم با نسیمی میشود برگی جدا ازاو

ودیگرهیچ چیزازمن نمی ماند

 


[+] دست نوشتهءمجرم تنهایی در 18:1مورخ:پنجشنبه 1 مرداد1388 | |







مرغ بوتیمار

مرغ بوتیمار

 

 

ای تمام فکر من در روز و شب      ای هـمـه هذیان مـن در سوز وتب

 

                  ای نهان درپیکرم چون جان شده     همــچــوبوی گل به گل پنــهان شده

 

اه ای بالاترین ســــــوگــنـــد من      ای نـــهـــان در گــــریه ولبخند من

 

ای به رگهـایم چنان خون گمشده      در مــیــان دیــده ام مــــــــردم شده

 

ای شــــکــوه اسمـان در چشـم تو     ای فـــدای قــهــر وناز وخــشــم تو

 

ای بــهـشـت دلکـش موعـــود من     خــون گــرم زنــدگی در پــود مــن

 

ای تــــمــنـای دل تــنــهــای مــن     ای چـــراغ روشـــن شــبـهای مــن

 

جـزتوکـی دارم؟به جزتوگـفـتـگـو     ای بــه گـوشــم گــــوشــــوار ارزو

 

گــر کـه یاران فارغـند از یاد من      از دل دیــــــوانــــه ی نـاشـاد مــن

 

عـشـق تـوچون دردلم باشدچه غم      چـــون کــه تا روز قیامـت با تـوام

 

خـلـق می گویند،گـراویار تـوسـت     مــایـه غــم ازچـه در اشعارتوســت

 

گردل اوبا دل تنگت یکی ســـــت     ناله های حسرتت،پس چیست،چیست

 

آه من دیـوانــــــــه ام،دیــوانــه ام     جــزتــوازخــلــق جــهــان بـیـگانه ام

 

دوسـتـت دارم تو مـیخواهـی مـرا     بـازمـی تــرســــم،نــمــیـدانــم چـــرا

 

وای اگـــر روزی فرامــوشم کنی     بـا غــم هــجــران هــم آغــوشم کـنی

 

وای اگــرنـامــم بــمــیــرد بـرلبت    یـا فــرو بـنـشـیـنـد ایــن ســـوز تـبـت

 

آه مــی تــرسـم شـبـی طـوفان شود   سـاحـل امـیـــد مــــن ویــــران شـــود

 

گـرزدریـا قــطــره ای هـم کم شود   مــرغ طــوفـان سـیـنـه اش پرغم شود

 

ای دلـت دریـای پـاک و روشــنـــم   مــرغ بـوتـیمار ایـــن دریـــا مـــنــــم


[+] دست نوشتهءمجرم تنهایی در 21:52مورخ:چهارشنبه 19 فروردین1388 | |







......بگذار

 

بگذار تا بگویمت

......بگذار       

 بگذار سر به سينه من تا بگويمت  

اندوه چيست؟


عشق كدام است؟


غم كجاست؟


بگذار تا بگويمت اين مرغ خسته جان عمريست در هواي تو از اشيان جداست


بگذار سر به سينه من تا كه بشنوي اهنگ اشتياق دلي دردمند را


شايد پيش از اين نپسندي به كار عشق ازار


اين رميده ي سر در كمند را


هنگامي كه از جاده هاي شب عبور ميكني در اين انديشه مباش


كه خورشيد براي تو بيگانه طلوع خواهد كرد

 

و قلبي كه به هوس گفت دوستت دارم


        بدان هرگز معني لغت عشق را نخواهد داشت         

  

 

 


[+] دست نوشتهءمجرم تنهایی در 23:44مورخ:یکشنبه 25 اسفند1387 | |







سلام اي كهنه عشق من

سلام از ماست عزیز دل

سلام بر روي ماه تو عزيز دل، سلام از ماست

تو يك روياي كوتاهي دعاي هر سحر گاهي

شدم خواب عشقت چون مرا اينگونه ميخواهي

من ان خاموش خاموشم كه با شادي نمي جوشم

ندارم هيچ گناهي جز كه از تو چشم نمي پوشم

دو غم در شكل اوازي شكوه اوج پروازي

نداري هيچ گناهي جز كه بر من دل نمي بازي

مرا ديوانه مي خواهي ز خود بي گانه ميخواهي

مرا دل باخته چون مجنون ز من افسانه مي خواهي

شدم بيگانه با هستي ز خود بي خودتر از مستي

نگاهم كن نگاهم كن شدم هر انچه ميخواستي


بكش اي دل شهامت كن مرا از غصه راحت كن


شدم انگشت نماي خلق مرا تو درس عبرت كن

نكن حرف مرا باور نيابي از من عاشق تر


نمي ترسم من از اقرار گذشت اب از سرم ديگر

 

 سلام اي كهنه عشق من كه ياد تو چه پا بر جاست

 


[+] دست نوشتهءمجرم تنهایی در 11:14مورخ:شنبه 3 اسفند1387 | |







رمز سر نوشت من

شعری از خودم با نام  رمز سر نوشت من

 

غمگین وبی قرارم غمگین تر از ستاره

 

بیا پیشم بشینو قصه بگو دوباره

 

قصه ی با تو بودن قصه ی ناب موندن

 

بیا بشین کنارم که خیلی حرفها دارم

 

حرفهای عاشقونه بهش بگی می مونه

 

بهش بگو که تنهام نره می مونه غمهام

 

بهش بگو دیونه این نیست رسم زمونه

 

بهش بگو که یارم غمگین وبی قرارم

 

از درد دوری تو حتی شبم ندارم

 

بهش بگو دیونم تا صبح واسش میخونم

 

بهش بگو که عشقم،تنها تو سر نوشتم

 

با رنگ خون نوشتم،ای رمزسرنوشتم

 

بهش بگو که یارم هنوز چشم انتظارم

 

برای برگشتنت همیشه بی قرارم

 

بهش بگو غریبم از عشقت بی نصیبم

 

دیگه نده فریبم...........................


[+] دست نوشتهءمجرم تنهایی در 18:38مورخ:دوشنبه 21 بهمن1387 | |







در وصف معشوق دلنواز

شعری از محمدرضا فروغی

 

در وصف تو باز گل، من سر گشته حیرانم

 

در لطف تو ای جانان،بازمن دیوانه،ویرانه ویرانم

 

دروصف رخ ماهت،من باز شکست خوردم

 

تا کی شوی پیروز تا باز به  در افتم

 

تا کی تو شوی جانان،راضی ز من بیمار

 

تا باز تو را بینم،بر سر در هر دیوار

 

گویم چو من بازم اه از دل غمگینم

 

چون باز تو را دیدم ،گویم که می میرم

 

ای کاش تو ای جانان، ایی ز سر دیوار

 

تا بازمن گمراه،در راه شوم هر بار

 

با ان لب شیرینت،لب بگشایو،نامم خوان

 

تا من ز سر وپایم،نابود کنم پیمان

 

تا باز بخندی مست،از دیدن  یک سر مست

 

تا مست شوم من هم با دست زدن بر دست

 

تا ناز کنی بازم،تا ناز تو کشم نازم

 

 

بی می شوم من مست،تا هست چنین باشم

 


[+] دست نوشتهءمجرم تنهایی در 11:8مورخ:پنجشنبه 10 بهمن1387 | |







اين روزا...

شعري از مريم حيدرزاده

روی عکسا گرد وخاکه بیشتر دلا هلاکه

قحطی گلای پونه ست تقدیرا دست زمونه ست

عهد وپیمونا شکسته رشتۀ دلا کسسته تقویما رو ماه تیره

زندونا پر اسیره آدما یا همه مردن یا که مات ودل سپردن

عـصر ما عـصر فریبه عـصراسمای فریبه عـصر پژمردن گلدون

چترای سیاه تو بارون مرگ آواز قناری مرگ عکس یادگاری

تا دلت بخواد شکایت غصّه ها تا بینهایت دلای ادما تنگه

غـصّه هم گاهی قشنگه چشما خونه سؤاله

 مهربون شدن محاله

حک شده رو هر دیواری که چرا دوسم نداری

خونه هامون پرنرده پشت هر پنجره پرده

تا دلت بخواد مسافرتا بخوای عاشق وشاعـر

شبا سرد وبی عـروسک دلای شکسته از شک

زلفای خیلی پریشون خط زدن رو اسم مجنون

شهری که سرش شلوغـه وعـده هاش همه دروغـه

چشمای خیره به جاده ادمای صاف وساده

رؤیاهای نرسیده عـشوه های نخریده

اسمونا پر دوده قلب عاشقا کبوده

گونه گلدونا زرده رفته وبر نمی گرده

 


[+] دست نوشتهءمجرم تنهایی در 18:31مورخ:شنبه 25 آبان1387 | |







یک فکر دیگر

امشب تمام خویش را از غصه پرپر میکنم

گلدان زرد یاد را با تو معطر می کنم

تو رفته ای ورفتنت یک اتفاق ساده نیست

ناچار این پرواز را این بار باور میکنم

یک عهد بستم با خودم وقتی بیایی پیش من

به احترام رجعتت من نازکمتر میکنم

یک شب اگر گفتی برو دیگر ز دستت خسته ام

آنشب برای خلوتت یک فکر دیگر میکنم

صحن نگاهت را به روی  اشتیاقم باز کن

من هم ضریح عشق را غرق کبوتر میکنم

شعریست باغ چشم تو غرق سکوت و آرزو

یک روز من این شعر را تا اخر از بر میکنم

گر چه شکستی عهد را مثل غرور ترد من

اما چنان دیوانه ام که با غمت سر میکنم

زیبا خدا پشت وپناه چشمهای عاشقت

با اشک وتکرار و دعا راه تو را تر میکنم

دانلود دکلمه


[+] دست نوشتهءمجرم تنهایی در 23:16مورخ:یکشنبه 21 مهر1387 | |







دلگیر ایام منم

 

دلم ازغربت ایام گرفت

 

دل من با گریه هاش پامی گرفت

 

غصه ها از دوری تو،تو دلم جا می گرفت

 

دل خالی من ،از عشق تومعنا می گرفت

 

این روزا، روزای بی تو بودنه

 

فصل بی عشقی وبی تو مردنه

 

حالا من تنهای تنها تواین فصل قریب

 

گم شدم تو خاطرات چند سال قدیم

 

اون روزا که بودی در کنار من

 

می نشستیمو میگفتیم که چکار کنیم برای هم

 

حالا من میگم کمی از اون روزا

 

روزای عاشقی وعشق شما.

 

وقتی که کسی تو قلبته حاظری دنیا بد باشه

 

فقط اونی که عشقته عاشقی رو بلد باشه

 

قید تموم دنیا روبخاطر اون میزنی

 

خیلی چیزا رو میشکنی تا دل اونو نشکنی

 

حاظری قلب توباشه پیش چشای اون گرو

 

فقط خدا نکرده اون یه وقت بهت نگه برو

 

حاظری هر چی دوست نداشت بخاطرش رها کنی

 

حسابتو حسابی از مردم شهر جدا کنی

 

حاظری مسخرت کنن تمام ادمای شهر

 

اما نبینی اون باهات کرده واسه یه لحظه قهر

 

حاظری که بگذری از شهرت واسم وابروت

 

حاظری هر چی بشنوی حتی اگه سرزنشه

 

بخاطراون کسی که برات خیلی با ارزشه

 

حاظری هرکی جزاونوساده فراموش بکنی

 

پشت سرت هرچی میگن چیزی نگی گوش بکنی

 

حالا بیا این  روزارو از اون روزا جداکنیم

 

روزای بی تو بودنت از بودنت سوا کنیم

 

انگار که تقدیر نمی خواست تو در کنار من باشی

 

منم بهار تو باشم تو هم بهار من باشی

 

تو رفتی و حالا دیگه اون ور دنیا خونته

 

انگار نه انگار که کسی اینور آب دیونته

 

تقصیر هردومون بوده ما عشقو نشناخته بودیم

 

فقط یه قصر کاغذی تو رویامون ساخته بودیم

 

حالا که من تنهاشدم قدر چشاتومی دونم

 

ولی نمیشه کاری کردهمیشه تنها می مونم

 

کاش توی دنیا هیچ کسی قربونی غرور نشه

 

راه دوتاپرنده کاش هیچ روزی از هم دور نشه

              

               با ارزوی چنین روزی  

 


[+] دست نوشتهءمجرم تنهایی در 22:12مورخ:شنبه 23 شهریور1387 | |







با تو سخن میگویم

 

با تو سخن می گویم

در حالی که روزها درآرزوی دیدار تو مینگرم

وشبهامانند اسمانی دل گرفته گوشه ای میگریم

در حالی که قلبم

سرشار از محبت دلم آکنده از وجودت انتظار تو را می کشد

با تو سخن می گویم

در حالی که در گفتارم فقط نام ونشانی تو گفته میشود

در حالی که سینه ام

ازدردوغم فراغ تو فرسوده، ودلم افسرده

چهره ام ماتم گرفته است

ای گل سرخ محبت و ای آبشارمهربانی ها

 بیا که تشنهُ دیدار تو هستم .من خسته ام 

خسته از یاد روزگار دلشکسته 

وشکست خورده ازطوفان زندگی،

به توپناه برده ام ای تنها ستارهُ آسمان تاریک من.

 


[+] دست نوشتهءمجرم تنهایی در 22:43مورخ:جمعه 14 تیر1387 | |







ازفراق تا وصال

 

 

                                                              

روزگاری عاشق چشمهایت بودم وهستم

خدا می داندکه چه اندازه این دو دیده را دوست دارم وخواهم داشت

در دل این نگاه مرموز که معنای زندگی مرا تاویل می کند  

دنیای رنـــج نهــفــتــه است

عشق اینک برای من یعنی تو عزیزم زیبا ترین ترانه ی آسمونی

طبیعت مرا به به چشم سار لطافت قلبت مهمان کن تا از زلالی وپاکی ان

جرعه ای بنوشم دست هایت را به من بسپارتا با هم درد بهشتی اینده را لمس کنیم

بگذار دمی زیر سایه بان  نگاهت در ارامش حضورت به سر برم

 اکنون لحظه هایم با بیت بیت حافظ میگذرد

وچشم هایم در امتداد جاده های تیره می شوند تا شاید آینه های صادق احساسم را به تو نشان دهم.

 

 

 


[+] دست نوشتهءمجرم تنهایی در 11:36مورخ:شنبه 18 خرداد1387 | |







هرگز فراموشت نمیکنم

                     هرگز فراموشت نمیکنم

آری

تو را هرگز فراموش نخواهم کرد

در مرگ اورترین لحظه های انتظار

زندگی را دررویاهای خویش دنبال کنم .

در رویاها ودرامیدها اگر ابرها

 گریستن رافراموش کنند

اگر پرندگان پرواز رافراموش کنند

اگر انسانها مهر ومحبت را فراموش کنند

من هرگز تو را فــــــــــرامـــوش نمیکنم

برای رسیدن به تو سوگندها نوشتم

بر روی گلبرگهای زیبای شقایق

 وحال برای رسیدن به جدایی

 اشکم را با یاد تو می ریزم

 وعشقم را با یاد شقایق پرپر میکنم

تا فراموش کنم لحظه های با تو بودن را

 


[+] دست نوشتهءمجرم تنهایی در 23:48مورخ:یکشنبه 15 اردیبهشت1387 | |







قصه ی تلخ رفاقت

به نام آنکه می نگارد به سطر دل خطوط

محبت را

***************** 

تقدیم به آنکه دارمش دوست

 

تقدیم به آنکه قلبم از اوست

 

در آشنایی امروز می نویسم تا در جدایی فردا

 

 به یادم باشی...زیرا..

 

آشنایی یک حادثه است

 

وجدایی یک قانون

 

رفاقت قصه های تلخی است که من از نامش گریزانم

 

بیا قدر یکدیگر را بدانیم که ناگه ز یکدیگر نمانیم

 

درسکوت شب های من! حضور تو رساترین صداست

 

وجود تو حقیقتی انکار ناپذیر است

 

که روشنایی شب های دلتنگی است

 

آکنده از تمنا وسرشار از عشق دل را به تو

 می سپارم....!

 

دلم را فقط به تو ای بهترینم می سپارم....!

 


[+] دست نوشتهءمجرم تنهایی در 0:32مورخ:دوشنبه 26 فروردین1387 | |







چه اسان گذشتی...

 

رفت وطاقت عشق من اوار شد

رفت وعشق دلم بر دار شد

رفت و گویی طاقتم را باد برد

یوسف امید من در چاه مرد

این هم از یک عمر مستی کردنم

باز هم شبنم پرستی کردنم

ای دل شوریده مستی میکنی

باز هم شبنم  پرستی میکنی

من که گفتم این بهار افسردنیست

من که گفتم این پرستو رفتنیست

 

 

چه اسان گذشتی...

از گذشته و من،

هنوز در پیچ ان جاده اسیرم

گاه بادهای خشمگین ابرهایی

 را که تازه با اسمان

ابی انس گرفته اند با بی رحمی پاک می کند

ابرها می بارند قطره قطره تمام می شوند

واسمان خالی می شود

 اری دلت مانند همان اسمان

وخاطره ی من در ابی اسمان

 دلت چون ابرهای سیاه و فاصله ای

 که سالهاست چشمانم را فریاد میزند

 همان بادهای خشمگین اند

که یاد م را از دلت پاک کرده اند

حال میخواهد بادی دیگر بوزد

 وخاطره ای دیگر رااز

پریشانی من پاک کند

 


[+] دست نوشتهءمجرم تنهایی در 1:11مورخ:جمعه 9 فروردین1387 | |



کپی برداری بدون ذکر منبع غیر مجاز می باشد
***«***تـــــــــــــــــــــــــنــــــــــــــــــــــهــــــــــــــای تــــــــــــنـــــــها***»***

کجایی ای همدم تنهایی من


افراد آنلاين: نفر

کد ماوس